Black Light


..::Yaghobi(سیاه نور)Mojtaba::..

ارسال به 100 درجه کلوب دات کام

موضوع انشاء : خارجی ها
دوشنبه 8 تیر 1388

مادرم همیشه می‌گوید "این خارجی‌ها که الکی خارجی نشده‌اند، خیلی کارشان درست بوده که توی خارج راهشان داده‌اند"
البته من هم می‌خواهم درسم رابخوانم؛ پیشرفت کنم؛ سیکلم را بگیرم و بعد به خارج بروم. ایران با خارج خیلی فرغ دارد.
خارج خیلی بزرگتر است. من خیلی چیزها راجب به خارج می‌دانم.

تازه دایی دختر عمه‌ی پسر همسایه‌مان در آمریکا زندگی می‌کند. برای همین هم پسر همسایه‌مان آمریکا را مثل کف دستش می‌شناسد.
او می‌گوید "در خارج آدم‌های قوی کشور را اداره می‌کنند"

مثلن همین "آرنولد" که رعیس کالیفرنیا شده است. ما خودمان در یک فیلم دیدیم که چطوری یک نفره زد چند نفر را لت و پار کرد و بعد...
البته آن قسمت‌های بی‌تربیتی فیلم را ندیدیم اما دیدیم که چقدر زورش زیاد است،
بازو دارد این هوا. اما در ایران هر آدم لاغر مردنی را می گذارند مدیر بشود. خارجی‌ها خیلی پر زور هستند و همه‌شان بادی میل دینگ کار می‌کنند.

همین برج‌هایی که دارند نشان می‌دهد که کارگرهایشان چقدر قوی هستند و آجر را تا کجا پرت کرده‌اند.

ما اصلان ماهواره نداریم. اگر هم داشته باشیم؛ فقط برنامه‌های علمی آن را نگاه می‌کنیم.

تازه من کانال‌های ناجورش را قلف کرده‌ام تا والدینم خدای نکرده از راه به در نشوند. این آمریکایی‌ها بر خلاف ما آدم‌های خیلی مهربانی هستند و دائم همدیگر را بقل می‌کنند و بوس می‌کنند. اما در فیلم‌های ایرانی حتا زن و شوهرها با سه متر فاصله کنار هم می‌نشینند. همین کارها باعث شده که آمار تلاغ روز به روز بالاتر بشود. 

در اینجا اصلن استعداد ما کفش نمی‌شود و نخبه‌های علمی کشور مجبور می‌شوند فرار مغزها کنند.
اما در خارج کفش می‌شوند. مثلاً این "بیل گیتس" با اینکه اسم کوچکش نشان می‌دهد که از یک خانواده‌ی کارگری بوده،
اما تا می‌فهمند که نخبه است به او خیلی بودجه می‌دهند و او هم برق را اختراع می‌کند. پسر همسایه‌مان می‌گوید اگر او آن موقع برق را اختراع نکرده بود؛ شاید ما الان مجبور بودیم شب‌ها توی تاریکی تلویزیون تماشا کنیم.

از نظر فرهنگی ما ایرانی‌ها خیلی بی‌جمبه هستیم. ما خیلی تمبل و تن‌پرور هستیم و حتی هفته‌ای یک روز را هم کلاً تعطیل کرده‌ایم.
شاید شما ندانید اما من خودم دیشب از پسر همسایه‌مان شنیدم که در خارج جمعه‌ها تعطیل نیست. وقتی شنیدم نزدیک بود از تعجب شاخدار شوم.
اما حرف‌های پسر همسایه‌مان از بی بی سی هم مهمتر است.
ما ایرانی‌ها ضاتن آی کیون پایینی داریم. مثلن پدرم همیشه به من می‌گوید "تو به خر گفته‌ای زکی".
ولی خارجی‌ها تیز هوشان هستند. پسر همسایه‌مان می‌گفت در آمریکا همه بلدند انگلیسی صحبت کنند،
حتا بچه کوچولوها هم انگلیسی بلدند. ولی اینجا متعسفانه مردم کلی کلاس زبان می‌روند و آخرش هم بلد نیستند
یک جمله‌ی ساده مثل
I lav u بنویسند. واقعن جای تعسف دارد.

این بود انشای من!!!

کپی باذکر منبع(چاپ شده در نشریه طنز بوق -سیاه نور-)

www.boooogh.mihanblog.com

نظر یادتون نره




نوشته شده توسط م.یعقوبی در دوشنبه 8 تیر 1388 و ساعت 11:03 ق.ظ

عقده بیماری خطرناک نسل سوم
شنبه 9 خرداد 1388

درسته بیشتر آدماهی نسل 3 چون از بچگی کسی درست بشون موقعیت شکوفا شدن را نداده تو قرن ما دچار این بماری هستند و هر کسی جوری اونا بروز میده

بعضی ها میان نظر میگذارند ،بعضی ها دعوا میکنند ، بعضی ها فحش میدند اما

 خیالی نیست

اینجا دنیای مجازیه واقعی که نیست اگه می تونستند تو دنیای واقعی این کارا را میکردند البته بعضیاشون درجه بالای دارند و تو دنیای واقعی هم عقده اند به هر حال من ازشون متشکرم تقصیر اونا نیست

انشاا... خدا مریضای اسلام را شفا بده




نوشته شده توسط م.یعقوبی در شنبه 9 خرداد 1388 و ساعت 08:56 ق.ظ

بهارنارنج یا بهار بارنج؟ (دل نوشته)
دوشنبه 4 خرداد 1388

 

نگاه کن...

بهار است اما بوی" بهار نارنج "نمی آید

نه "بهار" اش هست و نه "نا" اش

هرچه مانده است "رنج" است!

نمی دانم بی هم خواهیم رفت یا بی هم خواهیم ماند.

کاش حاج نوروز امسال عیدی   برایمان "الف"می آورد می نشاند بجای هرچه"ی" میان من و توست....

تا یا با هم میرفتیم یا با هم می ماندیم...

کمی عجیب شده ام اینروزها...شاید بیشتر از دیروزها ؛کمتر از فرداها.....

فردا...

فردا چه خواهد شد برای منی که کودک دیروزم...مرد امروز و شاید پدر فردا...؟؟؟؟

فردایی که نه من دیده ام و نه تو نه هیچ یک از اهالی این پس کوچه های غریب!

فردایی که تو می بخشی به من...سر بسته اما "به شرط چاقو" !




نوشته شده توسط م.یعقوبی در دوشنبه 4 خرداد 1388 و ساعت 06:37 ب.ظ

اگه من خدا بودم
پنجشنبه 24 اردیبهشت 1388

من اگه خدا بودم وقتی شیطون در برابر انسان سجده نکرد خشتکش رو در میاوردم و از بارگاه بیرونش میکردم !

چه معنی داره شیطون به حرف خدا گوش نکنه !

 

وقتی میخواستم پیغمبر برای خلق تعیین کنم از ۱۲۴۰۰۰ پیغمبر ۶۲۰۰۰ نفرش رو از زنان منسوب میکردم تا عدالت رعایت بشه ! یا اصلا پیغامبر برای چی ؟, خودم بیخ گوش بندهام نجوا میکردم   یا تو گوششون بلو توت کار میگذاشتم

 

کمی سلیقه به خرج میدادم و بجای اینکه خونه خودم رو در صحرای خشک و بی اب و علف عربستان در بین عربهای .... بنا کنم در سواحل جزایر هاوایی یه خونه شیک و مدرن بنا میکردم با سوییت های مجهز و مجانی  برای زواری که برای زیارت میومدن.  با مهماندارهای سویسی و ایتالیایی !

 

هیچوقت خونه خودم رو در انحصار مسلمون ها قرار نمی دادم.   همه حق داشتن بیان خونه ام … حتی بی خدا ها ! قدمشون سر چشم !

زوار بجای اینکه تو صحرای عرفه بدو بدو کنن کنار ساحل بدو بدو کنن حالشو ببرن , و بجای لباس احرام هم مایوی دوتیکه بپوشن !

 

یه مشت از این حوری ها و قلمان رو هم مامور میکردم به حجاج سرویس بدن و پذیرایی کنن تا زیارت بهشون بهتر بچسبه !

 

اصلا نمیذاشتم آدما صبح و ظهر و شب هی نماز بخونن و سجده کنن و حرفای تکراری بزنن! کمبود که ندارم هی بخوام طفلکی ها رو اذیت کنم که !

 

همه مسجد ها رو هم جمع میکردم به جاش کافی شاپ و کتابخونه و سینما درست میکردم !

یه چند تاش رو هم قهوه خونه سنتی درست میکردم که محسن نامجو توش سه تار بزنه بخونه !

 

هر کسی هم که من رو صدا میزد و میگفت اِی خدا زود بهش میگفتم جونم …عزیز دلم …نه اینکه محل سگ هم نذارم!  بنده افریدم باید سرویس بدم دیگه … گوسفند که نیستن ول کنم تو بیابون !

 

قشری به نام روحانیت رو اصلا خلق نمیکردم  ! به بنده هام همه یه جو عقل میدادم تا بتونن بد رو از خوب خودشون  تشخیص بدن و نیازی به فتوا و این مزخرفات نباشه !

 

عزراییل رو هم میفرستادم اونجا که عرب نی انداخت بره غاز بچرونه ! به جای عزراییل یه حوری خوش هیکل سفید و بلوری میفرستادم تا جون مرد ها رو بگیره و یک جوان رعنای خوش هیکل رو هم میفرستادم تا جون خانمها رو بگیره ! (اینجوری دیگه نه تنها کسی از مرگ نمیترسید بلکه این پیرزن پیرمردها هی از خدا مرگ میخواستن نصفه شبی) !

 

جون بچه ها رو هم اصلا نمیگرفتم ! اصلا اجازه نمیدادم انسان ناقص و معلول به دنیا بیاد … ریشه جنگ رو هم خشک میکردم بجاش عشق و عطوفت و مهربونی میکاشتم !

 

سعی میکردم حضورم اینقدر در زندگی مردم ملموس باشه که دیگه هیچ کس نگه خدای چی ! کشک چی ! ….. خدا کیلو چند ؟ ….. کدوم خدا ؟

 

آخ که اگه خدا بودم یه بهشت توی یکی از سیاره ها خلق میکردم اخرین مدل ! نه اینجوری که توی جوب هاش (جوی هاش) شیر و عسل بیاد! شیر و عسلی که توی جوب (جوی) باشه به درد همون اعراب هزار و چهار صد سال پیش میخوره!  میریختم تو ماشین بستنی که ملت با فشار یک دکمه شیر و عسل نوش جان کنند و کیف کنن. 

 اونایی که بنده صالح بودن میفرستادم توی این بهشت و اونایی هم که خطا کار بودن و بنده های درست درمونی نبودن بجای جهنم میفرستادم توی ایران زندگی کنن زیردست آخوندها تا  قدر عافیت رو بدونن !

 

از خدا بخاطر این همه اختلاف سلیقه عذر خواهی میکنم!

  ولی خپ دیگه  سلیقه است این هم سلیقه منه  خدا ببخشه

 

تازه اوناییم که کپی میکنن یا نظر نمی دادند رو به خورشید می فرستادم




نوشته شده توسط م.یعقوبی در پنجشنبه 24 اردیبهشت 1388 و ساعت 10:33 ق.ظ

در پاسخ به یك سوال "داف چیست؟"
شنبه 29 فروردین 1388

هدف از نوشتن این وبلاگ توهین به هیچ یک از همجنسان محترم نیست

داف یک حرفه زنانه است که چند سالی است در ایران باب شده.
برای داف شدن شما نیازی به تحصیلات عالی دانشگاهی ندارید.
یک فوق دیپلم یا یک لیسانس کفایت می کند.
 احتمال اینکه شما با تحصیلات بالاتر از لیسانس داف شوید بشدت سقوط کرده و شیوعش در میان دانشجویان دکترا و پست داک نزدیک به صفر است.
برای داف شدن شما باید زیاد فکر نکنید، اگر از شما پرسیدند مثلا اکبر گنجی کیست یا فرق سازمان ملل با یا شورای امنیت چیست مثل گوسفند نگاه کنید.
آخرین کتابی که خوانده اید ماکزیمم ترجمه گیتی خوشدل باشد.
هفته ای دوبار کافی شاپ بروید، دوبار دانشگاه، دوبار رستوران، دو پارتی، دوبار کارواش ماشین و دوبار آرایشگاه.سالی دوبار موبایلتان را عوض کنید، دوبار دوست پسرتان را عوض کنید، دوبار با پدر و مادرتان قهر کنید. و هرگز به آینده خودتان و کشور خودتان فکر نکنید، و هر کس هم که از این لوس بازی ها در آورد به او نگاه عاقل اندرسفیه بیاندازید.

 و از همه مهمتر هرگز کار نکنید. پدر ومادرتان چشمشان چهارتا شما را پس انداخته اند حالا هم باید خرجتان را بدهند

 

 

( عکس تزیینه و از اینترنت برداشتم)



دروغ میگم؟؟؟ کسی ناراحت نشه ها ... حوصله منت کشی ندارم


داف های محترم که میخوان فحش و انواع کلمات مستحجن نثار خودم و خواهر و مادرم کنن ... از عمه کوچیکم شروع کنن , به خاله ء مامانم که رسید ختم کنن


آخه یکی نیست بیاد بهم بگه آخه مگه تو فوضولی به تو چه که داف کیلو چنده


فدای یکایک تون بشم ! بازم مجبورم میکنید که تکرار کنم وبلاگ و عکس و خاطرات و اینا رو کپی نکنین! یه چیزی در مکانیزم وجود شما تعبیه شده به نام وجدان ! رجوع کنین بهش , کنتور داشت , قبضش اومد, من پرداخت میکنم ولی کپی نکنین


لطفاً هر کی این وبلاگ رو خوند یه کامنت خالی , پر , حتی یه نقطه هم شده بذاره !ا

میخوام بیکاران مقیم مرکز رو سرشماری کنم


هر کی این وبلاگ رو بخونه و کامنت نذاره , نمیگذرم ازش که خدا ازش نگذره


شما داف رو چی معنا میکنید ؟




نوشته شده توسط م.یعقوبی در شنبه 29 فروردین 1388 و ساعت 05:03 ب.ظ

سال 1388 مبارک
چهارشنبه 28 اسفند 1387

و ما در این لحظه، در این نخستین روز آفرینش، نخستین روز خلقت، روز اورمزد، آتش اهورایی نوروز را باز برمی افروزیم و در عمق وجدان خویش، به پایمردی خیال، از صحراهای سیاه و مرگ زده قرون تهی می گذریم، و در همه نوروزهایی که در زیر آسمان پاک و آفتاب روشن سرزمین ما برپا می شده است، با همه زنان و مردانی که خون آنان در رگهایمان می دود، شرکت می کنیم و بدین گونه، «بودن خویش» را، به عنوان یک ملت، در تندباد ریشه برانداز زمان ها خلود می بخشیم و در هجوم این قرن دشمنکامی که ما را با خود بیگانه ساخته و «خالی از خویش» برده رام و طعمه زدوده از «شخصیت» این غرب غارتگر کرده است، در این میعادگاهی که همه نسلهای تاریخ و اساطیر ملت ما حضور دارند، با آنان پیمان وفا می بندیم و «امانت عشق» را از آنان به ودیعه می گیریم که «هرگز نمیریم» و «دوام راستین» خویش را به نام ملتی که در این صحرای عظیم بشری، ریشه در عمق فرهنگی سرشار از غنا و قداست و جلال دارد و بر پایه «اصالت» خویش، در رهگذر تاریخ ایستاده است، «بر صحیفه عالم» ثبت کنیم.

کویر ـ دکتر علی شریعتی




نوشته شده توسط م.یعقوبی در چهارشنبه 28 اسفند 1387 و ساعت 06:52 ب.ظ

..!!!..
دوشنبه 28 بهمن 1387




انگار هیچم
میدانم زمستان چیست..
درد بغض چند حرفیست..
به خدا قسم !
به من بگویید !
نفسم را کجا به نسیم بخشیدم؟
فرق باران با اشک را حس کرده ام ، زیر باران ...
مرور کردن شب را پشت پنجره خسته کرده ام. 
ماه چشم دیدنم را ندارد،گناهم چیست؟
اینجایم و رو در روی سنگ خفه میشوم به تنهایی
تا بدانند حنجره ام هزار تکه می شود از درد بغض سکوت
و تنها شاهدم جان به لب رسیده ام...!

در سکوت کافرانه ام
انگار دلم ، کفر میگوید !!




نوشته شده توسط م.یعقوبی در دوشنبه 28 بهمن 1387 و ساعت 05:59 ب.ظ

اگه دوستش داری بهش بگو (نصیحتی از من)
شنبه 12 بهمن 1387

این داستان رو شاید خیلی هاتون شنیده باشید ، ولی من یه بار دیگه مینویسمش (نظر یادتون نره):

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسید .

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .


--------------------------------------------------------------------------------

تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسید .

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .


--------------------------------------------------------------------------------

روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " ، و گونه منو بوسید .

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .


--------------------------------------------------------------------------------

یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم و گونه منو بوسید .

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .


--------------------------------------------------------------------------------

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کلیسا ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .


--------------------------------------------------------------------------------

سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نیمدونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

ای کاش این کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گریه !
اگه همدیگرو دوست دارید ، به هم بگید ، خجالت نکشید ، عشق رو از هم دریغ نکنید ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید ، منتظر طرف مقابل نباشید، شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه

 (نظر یادتون نره)




نوشته شده توسط م.یعقوبی در شنبه 12 بهمن 1387 و ساعت 01:24 ب.ظ

داستان بسیار جذاب پیرمرد و پسر 7 خط(حتما بخونید)
پنجشنبه 26 دی 1387

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد .

او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود.

تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود.

پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد.

پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم.

من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت.

من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد.

من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخممی زدی.

دوستدار تو پدر
پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد:

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام.

صبح فردا 12 نفراز مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند.

بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفتکه چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد :

پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم.

نتیجه اخلاقی
هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید
مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد کجا هستید.




نوشته شده توسط م.یعقوبی در پنجشنبه 26 دی 1387 و ساعت 12:59 ب.ظ

با کلاس بودن به چه قیمتی؟
جمعه 3 آبان 1387

با کلاس بودن به چه قیمتی؟

من که این احساس رو دارم. تو خیابان، فروشگاه، دوست، آشنا، این ور، اون ور - خیلی ها رو می شناسم که خیلی خیلی با کلاس اند یا اینطوری نشون می دن.

حرف زدنشون، ارتباطاتشون، اداشون، سیگار کشیدنشون، راه رفتنشون، غذا خوردنشون، خرید کردنشون، دوست یابی شون، همه و همه یک جورایی به کلاس شون ربط داره و اگه یک چیزی یک موقع کلاس شون رو به هم بریزه، حتماً باهاش برخورد می کنند.

بخاطر با کلاس بودن، خیلی موقعیت ها، دوستان خوب، دانش و تجربه و از همه مهمتر لذت های زندگی رو از دست می دن. انسان یکبار و فقط یکبار زندگی می کنه، حالا کسی نیست بگه که آیا می صرفه این یکباری که زنده ای با کلاس باشی، با به قول شاعر! معروف بگی؛

کلاس - ملاس و بی خیال
لیسانس می سانس رو بی خیال




نوشته شده توسط م.یعقوبی در جمعه 3 آبان 1387 و ساعت 07:28 ب.ظ

๑۩۞۩๑ تولدم مبارک؟؟๑۩۞۩๑
یکشنبه 17 شهریور 1387

دست نوشته خودم به مناسبت تولدم، کلیک کنید!




نوشته شده توسط م.یعقوبی در یکشنبه 17 شهریور 1387 و ساعت 12:09 ق.ظ

درد دل !!!
یکشنبه 6 مرداد 1387

ساعت 3 شب بود که صدای تلفن , پسری را از خواب بیدار کرد...پشت خط مادرش بود..... پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟؟؟؟؟؟ مادر گفت:25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی..... فقط خواستم بگویم تولدت مبارک پسرم..... پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد.....صبح سراغ مادرش رفت.....وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت..... ولی مادر دیگر در این دنیا نبود

L

هرچه بیشتر انسان ها را می شناسم، سگ ها را بیشتر ستایش می کنم

J

دل میگیرد و میمیرد و هیچ کس سراغی ز ان نمیگیرد ادعای خدا پرستیمان دنیا را سیاه کرده ولی به یاد نداریم که چرا خلق شدی غرورمان را بیش از ایمان باور داریم حتی بیش از عشق

L

از او که رفته نباید رنجشی به دل گرفت

آنکه دوستش داریم همه گونه حقی بر ما دارد

حتی حق آنکه دیگر دوستمان نداشته باشد

نمی توان از او رنجشی به دل گرفت

بلکه باید تنها از خود رنجید

که چرا باید آنقدر شایسته ی محبت نباشیم که دوست ما را ترک کند

...

و این خود دردی کشنده است

...

L

چقدر دوست داشتم یك نفر از من می پرسید چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟ اما افسوس كه هیچ كس نبود ...همیشه من بودم و من و تنهایی پر از خاطره ... آری با تو هستم! با تویی كه از كنارم گذشتی و حتی یك بار هم نپرسیدی چرا چشمهایم همیشه بارانی است




نوشته شده توسط م.یعقوبی در یکشنبه 6 مرداد 1387 و ساعت 07:07 ق.ظ

Desined By (Mojtaba Y) :::BLACK LIGHT:::